اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است !
اولين آواز را من خواندم ،
براي زني که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،
تنها نارگيل شامم را قاپيدُ برد !
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است !
من ماگدالينم ! غول تماشا !
کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !
سپهر را من نيلگون شناختم !
چرا که همرنگ هوس هاي نا محدودِ من بوده !
خدا ، کران بيکران? شکوهِ پرستش من بود
و شيطان ، اسطور? تنهائي انديشه هاي هولناک من !
اولين دستي که خوشه اولين انگور را چيد دستِ من بود !
کفش ، ابتکار پرسه هاي من بود
و چتر ، ابداع بي ساماني هايم !
هندسه ! شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبير دل تنگي هايم !
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده يي بر سرگرداني خود خنديده است !
من اولين سياه مستِ زمينم !
هر چرخي که مي بينيد ،
بر محور ِ شراره هاي شور عشق من مي چرخد !
آه را من به دريا آموختم !
من ماگدالينم !
پوشيده در پوستِ خرس
و معطر به چربي ِ وال !
سرم به بوت? خشکِ گوني مانند است ،
با اين همه هزار خورشيدُ ماهُ زمين را
يک جا در آن مي چرخانم !
اولين اشک را من ريختم ،
بر جناز? زني که غوطه ور در شيرُ خون
کنار نارگيلي مُرده بود !
بي هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... !
من حسینم پناهیم
آواره
........................................
من از آواره های جنگ جهانی نیستم
از جنس دشنام های رو در رو در جنگم
از خدایان فرهنگ های بی تحریف ساده ترم
با من به زبان مردم تاریخی حرف بزن
که دختران باکرهِ شان را هر صبح
قبل از خیانت خورشید به زمین
بالای صخرها می برند و ...
نه ... تو نباید شریک تصاویر شعرم باشی
باید کنار ساحلی بایستی و تماشا کنی
دریا چگونه به سمت پیراهنت
پیشروی می کند
اندامت چهارمین جنگ است
جهانی
با سربازهای بی نیزه و کلاه
منم که بی دست و پا
اسارت را با چشمهای بسته پذیرفتم
با کوسه های پیراهنت که رفیقم
اما کدام مدال افتخار بر گردنم که بریده اند
آویخته خواهد شد .
کدام قرار به یادم می ماند
که بگویم این جنگ بازمانده ندارد
برو
و به رازهای سرزمینی فکر کن
که می خواستم با تو در آن
به زندگی فکر کنم
به مردمان مهربانی که
برای کودکمان اسم بگذارند و ...
نه ... تو حق داری بارداری ات را به رخم بکشی
به صورت متلاشی ام
روی خوشخوابی که به هیچ خوابی نمی کِشدم
کدام مرد می تواند به جنگ برود
وقتی همبسترش دلیل تمام جنگ هاست
دلیل خوب مُردن
به مرگم افتخار کن
و به این ستاره های روی دوشم
که از شب مانده های بی خوابی اند و
روز
.شکل انجماد قطبی ترین بوسه
نه ... تو نمی توانی پیراهنت را درآوری
چرا که جهان را آب می برد
من از آواره های جنگ جهانی ام
از جنس خوب دشنام های بعد هم آغوشی
از خدایان شکست خورده ی تحریف
با من حرف نزن
تاریخ همیشه زیباترین دروغها را می گوید
نه .... حالا دیگر می توانی بخوابی
کنار مردی که برای سرزمینش
افتخار نبود
اما برای تو دوست می داشت باشد
من سرباز خوبی نیستم
حتی شکست خورده ی خوبی هم نیستم
و به این اعتراف دلخوشم
که به خاطر تو
خانه را
با برق روی تیزی چاقو
روشن نگاه داشته بودم .
وحید پورزارع

آري . فاصله من و تو سيگاريست نصفه
که حس ماندنش هست و نصف ماندنش . نفس منو بند مياره.....
فاصله من و تو ، انکار حس پنهان
فاصله ها پوشيده از ضربدر و جمع و منهان
فاصله من و تو باعث از بین رفتن شانسی که داشتیم میشه
ما با چیزهایی که میخوایم به هم بگیم همدیگر رو آزار میدیم
اما فاصله من و تو دو صندلي بين ماست
خودم بودم خودت بودی یکی دروغ ، یکی راست
اگه بخوای میتونی بگی فاصله من و تو سیگاریست نصفه
اما باید فکر کنی چون اگه چراغ خاموشه ، روشن نیست
فاصله من و تو همینیه که می بینی ، یه شعر بی وزن و قافیه
یکی به در . یکی به میخ، خوبه و بسه، کافیه
تورو به دنیای رویاییم دعوت می کنم

شیرهای گرسنه ای در من ...
شیرهای گرسنه ای در من ؛ خسته از انتظار آهوها
منتظر تا که باد بردارد پرده از استتار آهوها
باد در گیسوان گندمزار مثل دستی غریبه می لولد
در تن دشت تشنه می پیچد برزخی از غبار آهوها
شیرهای درون من ناگاه می جهند از رگان گردن من
در تکاپوی شیر باید دید هیجان از شکار آهوها
یک طرف جز گریز نیست گزیر ؛ سمت دیگر غریوغرش شیر
دشت را در غبار می پیچد خطِ خاکِ فرار آهوها
سرزمینی وسیعم و قلبم جنگل شیرهای خیره سر است
تو به این جنگل سیاه شبی آمدی از دیار آهوها
می خرامی به دشت چشمانم ؛ من همان شیر منتظر بودم
و تو آن بره ای که جا ماندی پاکِشان از قطار آهوها
پنجه های شکسته ای دارم یال هایی سفید بر گردن
شیر پیری گرسنه می گذرد ؛ سربزیر از کنار آهوها
###
سالیانی دراز مردم دشت بر درختی تکیده می بینند
تلی از استخوان؛ دو تیله ی زرد
مانده در انتظار آهوها ...
نویسنده : اصغر عظیمی مهر
تمام دنیا یک دوربین است لطفاً کمی لبخند بزنید
مادرم می خندد و دنیا گلستان می شود
پیش او ... پاییز ...همرنگ بهاران می شود
زندگی سخت است و من خسته ز جور روزگار
با نگاهش زندگانی ... سهل و اسان می شود
مادرم ...دریاست ...ارام و متین و ساده است
دیو هم با دیدن او ... پاک ... انسان می شود
...
مادرم می خندد و دنیا گلستان می شود
سروده :الهه - الف

